هوس وی آر (we are) دارم!
خسته تر و مریض تر ا اونم که بتونم راجع به نمایشگاه برق و خونه جدید چیزی تعریف کنم.
تو که بازی دوست داری
بیا نظر بازی کنیم
از همان هایی که تو به من خیره می شوی و
من مثلا اصلا حواسم نیست.
از همان هایی که ناز و عشوه را ضمیمه صورتم کنم و ناگهان برگردم و
صاف نگاه کنم وسط مردمک چشمات
من لبخندی بزنم و تو چشمکی!
شک ندارم توی دل تو هم اتفاقاتی افتاده!
هیچ چیز آنچه که تصور می کنی نیست
تو تنها زیباتر از خیالات منی
من، نازنین، همسر
خوشحالم از بودن
در کنارتو، دوست یا همراه
مبارک باشد یک سالگیمان!
امروز مثل همه روزهای هفته کار کردنم نمی اومد. از زور بی کاری هی رفتم این سایت و اون سایت. بین این همه سایت یه سری هم به یه سایت طالع بینی زدم. همه مدل طالعی رو که فکر کنید خوندم. طالع بینی میوه، درخت، انواع مختلف جک و جونور، هندی، چینی و .... ولی در طالع بینی شخصی بنده اینگونه نوشته بوند.
ابتدا ایشون فرمودن که بنده یا به عبارتی متولدین اسفند ماه آدمای بسيار حسّاس و رؤيايي ، داراي حسّ ششم ، خيلي ظريف و نرم عمل ميكند ، اهل آرامش و ملايمت ، هميشه موافق ، سازشكار و داراي تخيّلات شديد ، اصلاْ واقع بين نيست ، سازگار ، زود رنگ عوض مي كند ، احساساتي ، قابل انعطاف ، داراي افكار غير واقعي و غير منطقي ، بسيار متين و آرام ، كم عصباني مي شود ، مهربان ، علاقه مند به موسيقي ، عاشق صلح و آرامش ، كم انرژي ، سادهلوح ، پول دوست ، مرموز ، داستانپرداز قوي ، نيكوكار خجالتي ، خواستار تشويق و حمايت ، زود رنج ، از نظر جسمي ضعيف ، دو دل ، ترسو ، خيلي حسود ، باريك بين و دقيق ، خيالباف ، نا اميد ، اهل نامه نگاري ، علاقه زيادي به جشن تولّد ، يا منفي كامل است يا مثبت كامل ، داراي صبر ايّوب است ، گاهي اوقات واهي و پوچ گرا، اهل معنويّات ، به دخترانش علاقه زيادي دارد ، غمگرا ، خواستار نوازش ، احساس آرامش ميدهد، هستند.
اینا تقریبا درست بود ولی زیاد برام جالب نبود. قسمت جالبش برای من تیکه آخر طالع بود که تا به حال در مورد خودم خیلی از زبون این و اون شنیدم : ، نازنين ولي ناقلا.
بعد از مدت ها خاله ی بچه های در و همسایه و فک و فامیل...
من بلاخره خاله شدم. خاله واقعی واقعی.
اولین بار رو که دیدمش درست یادمه. روی اولین صندلی سایت دانشکده نشسته بود. چن نفر دیگه هم پیشش بودن که یادم نیست کیا بودن. مقنعه ی کرمش رو خوب یادمه. تا منو دید، صندلیشو چرخوند و پرسید شما ورودی امسالید؟ ( یا چیزی توی این مایه ها). کلی سوال پیچم کرد. مکالمه اون روزمون با لبخند و نگاه های کنجکاوانه تمام شد.
یکی، دو هفته بعدش بود که جلوی در خوابگاه دیدمش. چن نفر دیگه ای هم پیشش بودن که خوب یادمه کیا بودن. کلی با بقیه کمک کردن تا مامانم بیاد اتاق های خوابگاه رو ببینه منو بذاره اونجا.
از اون روز هر روز و هر شب می دیدمش. اتاقش طبقه اول بود، ما طبقه چهارم، ولی همیشه پیش ما بود. البته از ترم بعدی اومد توی اتاق ما. عاشق تختش بودم. چندتایی دشک روی هم گذاشته بود که وقتی می خوابیدی، فرو می رفتی توشون. تعداد دفعاتی که روی تختش خوابم برد زیاد بودن.
سبزه رو، شیطون و با انرژی، مهربون، با مسئولیت، آشپز، تودار وکنجکاو.
بعد از دوران خوابگاه دو، سه سالی رو توی یه خونه دانشجویی با چن نفر دیگه که باز هم خوب یادمه کیا بودن سپری کردیم. با هم همکار هم شدیم در دو جای مختلف. توی اون خونه خیلی شب ها رو تنهایی با هم گذروندیم. خوش گذروندیم. درد و دل کردیم. شیطنت کردیم. خاطره درست کردیم.
الان بیشتر فقط یه نفر پیششه. همراه خوبیه که اون بیشتر وقتش رو باهاش می گذرونه. دوست داره هر چیز خوبی که هست رو کادو کنه بهش بده. حتی حرف هاشو.
بگذریم. حالا اون دیگه داره بار سفر می بنده که بره. می خواد چند وقتی رو تا شروع زندگی جدیدش پیش خانواده اش باشه. می خواد یه انرژی بگیره برای همراه بودن با همراهش.
یه عالمه بهش عادت کردم. دلم براش تنگ میشه حتی برای همین مدت کم تا برگرده.
همراهش زود برو دنبالش.
افسانه زودی برگرد.
دوست دارم. دوست داریم!
باد تند بهاري
موهاي دخترك
پر از شكوفه هاي سفيد...

اصلا یادم نمی آد آخرین باری که توی دریا شنا کردم کی بوده. حتی شک دارم که شنا کردم یا نه. ولی آخر هفته گذشته جوری تجربه اش کردم که هیچ وقت یادم نره یا به قول شاعر گفتنی : خاطرات شمال محاله یادم بره.
لذت پرت کردن دمپایی توی ساحل و دویدن توی آب سرد دریا، سوار بر موج ها شدن و صخره شدن در برابر اونها، مثل تکه چوب های معلق روی آب شدن، پخش کردن موهات روی آب تا شاید اون ماهی ریزا بینش شنا کنن، خوابیدن تمام قد زیر شن های خنک ساحل و نشستن زیر آفتاب و درخشش پوست خیست رو تماشا کردن، شاید، به حرف، لذت های کلیشه ای و ثابت دریا باشن اما...
تجربه کنید می فهمید!
پ.ن: لذت آخری بدجوری سوزوندم. جوری که الان پوست تنم چندین درجه سیاه شده و البته بسیار می سوزه و می خاره.
